نزدیکشون که شد بچه‌ها متوجه اش شدند.

ترسیده بودند…

حاجی بالبخند رفت طرفشون، دستش رو جلو برد و لپ یکیشون رو کشید و با شوخی گفت… اتک میزنین؟!

بچه‌ها با هیجان گفتن: بله!!

حاجی گفت: با اینکه بازی خیلی پر حاشیه آیه ولی من آخر کلش و اف کلنزم!!!

سؤال موال آگه دارین بپرسن!!!

یکی از بچه‌ها گفت چطوری میشه جم خرید؟!!

حاجی بلند خندید… بچه‌ها هم خندیدن…

حاجی گفت… اول من چند تا سؤال از شما می‌پرسم بعد اگر بازم خواستید جم بخرید بهتون میگم! قبول؟!

بچه‌ها با ذوق گفتن قبول!!!

حاجی بلند شد گفت پس برید دوستاتونم خبر کنید بریم تو مسجد بشنیم یه گپ باحال راجع به کلش و کلن بزنیم!!

بچه‌ها خیلی ذوق کرده بودند..

حاجی نگاهی به در مسجد انداخت… با اینکه آقای غلامی چند بار از بلند گو اومدن حاجی رو اعلام کرده بود… جز چند تا پیرمرد و پیرزن کس دیگه ای نیومده بودند…

اما حاجی خوشحال بود…

اون مخاطب خودش رو پیدا کرده بود..

دقایقی بعد؛ ده دوازده تا نوجوون ده تا ۱۵ ساله دور حاجی حلقه زده بودند

و حاجی با اون بیان گرم و گیراش داشت بازی کلش رو نقد می‌کرد…

نوجونهایی که پدرهاشون مسجد نمی اومدن…

نوجوونهایی که پدرهاشون باهاشون کاری نداشتن …

حالا… برق اعتماد و احترام در چشماشون می‌درخشید…

و این برق… نور مسجد رو دو برابر کرده بود… عجب حلقهٔ زیبایی…

حلقه‌ای در آمریکا!!!

بر اساس یک داستان واقعی

#رازهای_تربیت

#تجربیات_یک_مربی

مربےمحور، مسجدمدار

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :